Berkeley in the Sixties

|
berkeleyinthe60s.jpg

"مسئله این است:
این فرهنگ بود که بیمار بود. کل نگرش امریکایی‌ها به مسایل بود که بیمار بود. و بعد ما فهمیدیم که تنها یک راه برای تغییر وجود دارد و آن هم زیستن، تنها به شیوه‌ای متفاوت است. به جای تلاش برای تغییر ساختار به روش مقابله‌ی مستقیم، باید آن را زندگی کنی. آن شیوه‌ی زندگی، که فکر می‌کنی درست است و باید چنین باشد."
از فیلم برکلی در دهه‌ی شصت +

Hippiess.jpg

I lived on the moon

|

تو غرفه‌ی "محصولات طبیعت دوست" لوازم تحریر‌فروشی چشم‌م افتاد به شش‌تا قاب‌عکس که سه‌تا سه‌تا با زنجیر به هم وصل بودند. به سومی هم یک زنگوله چسبیده بود. از روزنامه باطله درست شده بودند. درنگ نکردم برای خریدن و آویزان کردن‌شان به دوتا از هزاران میخ کج و معوج یادگار مستاجرین سابق آپارتمان بیست‌ساله‌ی "خانم نواز ایرانی".
"ش" که بار اول آمد خانه‌ام چند روزی بود که شش ‌قاب عکس خالی روبه‌روی هم آویزان شده بودند به دیوار. پرسید:"چرا خالی؟" جواب داده‌ بودم هرچه فکر می‌کنم شش تا آدم زنده نمی‌شناسم که دلم بخواهد صورت‌شان مدام جلوی چشمم باشد. عکس مردگان هم یاد صفحه‌ی ترحیم روزنامه می‌اندازدم. حالا نمی‌دانم حالم گرفته‌بود و اغراق کرده بودم یا واقعن همین حس را داشتم.
"ش" روی دیوار اتاق پذیرایی‌اش پر از قاب عکس‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ٍ با عکس بود. دیوار اتاق خواب‌اش هم. روی در یخچال و میز‌های این کنج و آن‌کنج هم همین‌طور. من توی خانه‌اش راحت نبودم. سرم هر طرف که می‌گشت با یک یا چند نفر چشم‌توچشم می‌شدم. حالا نمی‌دانم چیز دیگری معذب‌م می‌کرد و گردن اقوام و دوستان و آشنایان زنده و مرده‌ی آویزان از در و دیوار خانه‌ی "ش" می‌انداختم یا واقعن همین حس را داشتم.
از خانه‌ی نواز ایرانی صاحب خانه‌ی پارسی‌ام رفتم به آپارتمانی که اولین ساکن‌اش بودم و صاحب‌خانه‌ی جدید بارها بسیار جدی تاکید کرد که اجازه ندارم میخی به دیوار فرو کنم. هر چیز آویزانی که برای پوشاندن هزاران میخ کج و معوج دیوار خانه‌ی قبلی گرفته بودم رفت زیر تخت تا بعد از چند‌ماه که خودم را راضی کردم آویزانی‌ها و خاطرات‌شان را با هم بگذارم پشت در. البته به غیر از شش قاب عکس "طبیعت دوست" که آن زیر متلاشی شده و خودشان به طبیعت بازگشته بودند.
"ش" پارسال برگشت ایران و ماندگار شد. توی آشپزخانه‌ی کوچک آپارتمان چهل متر‌ی‌اش در یکی از شلوغ‌ترین محله‌های تهران- که می‌گفت هرگز به آن باز نمی‌گردد- مشغول آشپزی است و تعریف ماجراهای این یک‌سال. خانه‌اش زیبا است. من راحت و آرام‌م. از دیوار‌های خانه دیگر کسی از اقوام و دوستان و ٱشنایان زنده و مرده آویزان نیست. تنها یک قاب چوبی هندی که رسید‌ خریدش داخل‌ش چسبیده.
پی نوشت:
برایم یک ‌ آویز گردن‌بند هدیه گرفته بود. از این‌ها که باز‌ش می‌کنی و توی‌ش جای عکس....

+

And all the world is green

|

نمی‌دانم توی کدام خیابان ‌ام. نمی‌دانم ساعت چند است. می‌دانم این‌جا شهر من است. یکی از محله‌هایی که بی‌نهایت بی‌تاب‌‌اش بودم. می‌دانم ساعت از 8 گذشته‌است. روزهای اول گیج بودم از این‌که تا ساعت 8 شب هوا روشن است عین ساعت 5 این‌جا. چهارسال بود که تیرماه را ندیده بودم. یادم رفته‌بود روزهای بلند تابستان‌های تهران را. عادت کرده‌ام به شب و روزی که کوتاه و بلند نمی‌شوند و ساعت‌اش عقب و جلو کشیده نمی‌شود و همه‌چیز همیشه ثابت است. عادت کرده‌ام به نداشتن و مدام چک نکردن ساعت و حدس زدن حدود ساعت از نور خانه و خیابان وقتی دانستن زمان دقیق چندان به‌کار آدم نمی‌آید و وقتی همه‌چیز همیشه ثابت است.
غریبی می‌کنم. انگارنه‌انگار هزاربار تنها گز کرده‌ام این خیابان‌ها را. همه‌ش صورت تو که تازه ازت جدا شده‌ام جلو چشمم است و چشم‌هایت که برق می‌زنند وقتی می‌گویی: "باورت نمی‌شه گلی، از امام‌حسین تا آزادی... باورت نمی‌شه چقدر آدم..." نه باورم نمی‌شود. می‌دانم یک‌جایی هستم بین امام‌حسین و آزادی. غریبم توی شهر خودم و صورت توست که به دادم می‌رسد و یاد لب‌هایت وقتی می‌لرزند: " جمعیت می‌برد آدم رو... دریا بود گلی، دریای آدم" و هرچند قدم می‌ایستم و فکر می‌کنم چه‌ شکلی می‌تواند باشد این خیابان اگر دریای آدم توی‌ش برود و مرا با خود ببرد. هیچ تصویری ندارم و باز پناه می‌برم به صورت‌ تو که هی عوض می‌شود. حالت نگاه‌ت و غمی که رد می‌شود فوری بعد از شعف، و هیجان امیدوارانه‌ی صدای‌ت که بعد از عصبانیت و کلافگی برایم رو می کنی و تکرار همه‌ی این‌ بالا و پایین‌ها توی یک‌ساعت. گیج‌ ام می‌کنی و به‌هم می‌ریزی مرا که عادت کرده‌ام، به صورت‌های همیشه ثابت و صداهایی که همیشه آرام اند و این بالا و پایین شدن‌های یک‌ساعته‌ی تو را شاید به زحمت توی یک‌سال نشانم دهند.
وسط گیج‌زدن‌ها و دور خود چرخیدن‌هایم از دور چند‌تا دختر و پسر شاد و شنگول می‌بینم که دارند می‌آیند طرف‌ام. می‌خورد نهایت اوایل بیست‌سالگی‌شان باشند. نزدیک که می‌شوند یکی از دخترها می‌پرسد: "خانوم ایستگاه مترو کدوم وره؟" جلوی دهن‌ام را می‌گیرم که نپرسم: "مگه این‌ طرف‌ها هم ایستگاه زدن؟" می‌گویم: "نمی‌دونم." ندانستن‌ام به خنده‌شان می‌اندازد و وقتی دارند از کنارم رد می‌شوند پسرکی از بین‌شان با لهجه‌ی نمی‌دانم کجا می‌‌پرسد: "بچه تهرون نیستی مگه؟" و باز می‌خندند. جلوی دهن‌ام را می‌گیرم که نگویم: "از تو بیشتر هستم فسقل." به جای‌ش می‌گویم:" نه" و بعد خودم می‌مانم چرا گفتم نه؟ می‌شد هیچی نگویم. دارند دور می‌شوند که یکی از دخترها می‌گوید:" فکر کنم پاکستانی بود." و صدای خنده‌شان دوباره بلند می‌شود و دیگر یادآوری صورت تو و برق چشمان‌ت وقتی می‌گویی " از امام‌حسین تا آزادی" هم نمی‌تواند غربت خیابان را کنار بزند.
دربست؟
+

زندگی دیگران

|

کلیشه: موهای‌ت را کوتاه می‌کنی. فکر می‌کنی به‌به یک تغییر گنده. خوب به چشم‌ می‌آید. بسیار هم محسوس است. وقتی خوابی و کله‌ات سبک است. وقتی دوش‌گرفتن‌هایت کم‌تر طول می‌کشند. وقتی همه‌ی کش‌سر‌ها را می‌ریزی توی یک‌کیسه تا کی که دوباره موها اعلام نیازمندی کنند. وقتی خودت را توی آینه می‌بینی که تغییر کرده‌ای. آدم دیگری شده‌ای. کله‌ات کوچک شده. صورتت گردتر شده. فکر می‌کنی حتمن توی میان‌سالی غبغب خواهی داشت. به خودت نگاه می‌کنی و فکر می‌کنی یک تغییر گنده.
روزمرگی: آدم صبح زود بیدار شدن هستی. دیر بیدار شدن کسل و افسرده‌ات می‌کند. نه که حالا سحرخیزی کام‌روایت کرده باشد یا گل خاصی به سر خودت بزنی. همان کاری را می‌کنی که اگر 10 صبح بیدار شوی یا 12 حتا. اول به گلدان‌ها آب می‌دهی. گل‌دان‌ها هدیه‌ هستند. از سفر که برگشته‌ای توی بالکن ردیف شده بودند. توی دل‌ات می‌گویی چه فایده که همه‌تون خشک می‌شین. سه‌تای‌شان تا حالا خشک شده‌اند. این را توی دل‌ات خطاب به آن پنج‌تای باقی‌مانده می‌گویی. بعد به گربه‌ها غذا می‌دهی و آخر هم به خودت. خرده نان‌های میز را جمع می‌کنی کف‌دستت و می‌ریزی روی لبه‌ی بالکن برای پرنده‌ها.
بعد راه می‌افتی زیر باران شرشر شلنگی و یاد روز‌های موتورسواری‌ات می‌افتی زیر همین شلنگ و خوش‌حال می‌شوی از ماشین‌رانی. آرام می‌رانی. حواس‌ات به هر طرف هست که مبادا سگی، گاوی، بچه‌ای را از قلم بیاندازی. پیش خودت فکر می‌کنی پیر شده‌ای. یاد اتوبان‌های تهران می‌افتی و انگار که هزارسال قبل بوده‌است سرعت و بی‌حواسی.
روابط: به‌ چهارراه قبل دانشگاه می‌رسی. دوگدای پیر دوقلو را می‌بینی و نیش‌ات باز می‌شود. این دو اولین ارتباط انسانی تو هستند. دو برادر بالای 70 سال با لبا‌س‌ و کلاه‌ یک‌شکل شبیه قایق کاغذی که به لبخند تو جواب می‌دهند. سکه و لبخند و همین. ارتباطات باقی روز هم زیاد فرقی ندارند با ارتباط با این دو گدا. حالا یا سکه‌اش هست و نیست یا لبخند‌‌اش.
دوست‌های خوب و راحتی داری که بیشتر آخر هفته‌ها هم‌دیگر را می‌بینید. آدم‌های معمولی و ساده و سالم. جایی جمع می‌شوید و موزیکی و فیلمی و گپی. کم ازشان دل‌خور می‌شوی. زیاد با هم تفاوت دارید. زیاد بهشان اعتماد داری. زیاد توی زندگی هم نیستید. انقدر در لحظه‌ خوش هستید که زیاد گذشته‌ی هم را نمی‌جورید. همان روابطی را داری که دل‌ات همیشه می‌خواست.
آخر هفته اگر نباشد بقیه‌ی روزت شبیه بقیه‌ی روزهای خودت است و خیلی از آدم‌ها. حالا با تفاوت‌های جزئی. اما انقدر یک‌نواخت که وقتی نشسته‌ای توی بالکن کنار همان گلدان‌هایی که بالاخره خشک می‌شوند و چای احمد از ایران آورده می‌نوشی، دیدن دوتا لک‌لک که کنار هم پرواز می‌کنند هیجان زده‌ات کند. یا خفاش گنده‌ای که دم غروب از بالای سرت پرواز می‌کند. انقدر یک‌نواخت که هر روز به خودت می‌گویی باید یک کار جدید...باید یک ایده‌ی نو...باید یک تغییر گنده... و آخر سر به کوتاه کردن موهای‌ت می‌رسی: کلیشه.

شیزو

|

هرشب، وقتی می‌گویم: "من می‌رم بخوابم" دلم می‌خواهد بشنوم: "چرا؟ زوده که" یا این‌که: "باشه تو برو منم یه‌کم دیگه میام"... و دوست‌دارم وقتی چشم‌هایم دارند سنگین می‌شوند کم‌کم، آهسته بیاید و بخزد توی تخت‌ام و آنقدر صبر کند تا خوابم ببرد. ولی به جای‌ همه‌ی این‌ها فقط می‌گوید: "باشه، شب‌بخیر" بی‌آن‌که حتا سرش را بچرخاند و چشم از تلویزیون بردارد.
شبح دیوانه‌‌ را می‌گویم که تازگی نمی‌دانم از کدام پنجره‌ی باز وارد خانه‌‌ و پیش من ماندگار شده‌است.
+

که شهر بی تو مرا حبس می‌شود

|

آقا می‌شه سر این کوچه نگه دارین؟
سر کوچه نمی‌شه خانوم. برم تو کوچه؟
نه. خب برید یه کمی جلوتر. هرجا شد. من زود برمی‌گردم...
از سر کوچه تا در خانه 31 قدم ِمن است. برای اولین بار است که می‌شمارم. عجله‌ای ندارم برای رسیدن به در. می‌شمارم که آرام شوم. سه چهار پنج. مثل ورد و دعا. ده یازده دوازده. می‌شمارم که بغضم نترکد. بیست‌و‌یک بیست‌و‌دو بیست‌و‌سه. می‌شمارم که سرعت دم و بازدم‌ام یکی‌ باشد. آرام باشم.
سایه‌ام افتاده است توی کوچه. برای این کوچه سایه‌ی من یکی‌است مثل بقیه سایه‌ها که این یک‌سال افتاده‌اند کف‌اش و روی دیوارش. اصلن یاد‌اش نمی‌آید من را. لابد سایه‌های عجیب و غریب‌تر از من دیده‌است. سایه‌های ترسیده. سایه‌های فرار کرده. سایه‌های زخمی. مگر چقدر راه‌است تا انقلاب؟ سایه‌ی تو را هم دیده‌است، چمدان به‌دست وقتی داری برای همیشه می‌روی ...
می‌رسم جلوی در. سرم را بر می‌گردانم به چپ و بالا را نگاه‌ می‌کنم. همسایه‌ات هنوز توی قفس پرنده نگه می‌دارد. قفس از پنجره به بیرون آویزان است. پرنده‌های همسایه‌ات هنوز لال هستند. هیچ‌وقت صدایی ازشان در نمی‌آید. آخر نفهمیدم بلبل‌اند؟ قناری‌اند؟ مرغ عشق‌اند؟ ریخت‌شان را خوب نمی‌بیینم از این فاصله. هرچند زیاد فرقی نمی‌کند چه باشند وقتی لال‌اند.
پارسال اگر بود به جای این‌که با‌یستم جلو در به پرنده‌های لال هم‌سایه‌ات فکر کنم یا هی عقب عقب بروم و روی نوک پنجه بایستم تا بتوانم از لای تیر و تخته و آشغال پاشغال توی بالکن تکه‌ای از دیوار اتاق‌ات را ببینم، تا الان زنگ در را زده بودم و آمده بودم توی حیاطی که قبل‌ از آمدنم آب‌پاشی کرده بودی و بوی خاک نم‌خورده پیچیده‌ بود توی دماغم. بعد بی آن‌که بخواهم اشتیاق دیدنت را پنهان کنم پله‌ها را تند‌تند و دوتا یکی آمده بودم بالا. دفعه‌ی اول که آمدم از پشت در پرسیدم "طبقه چندمی؟" گفتی "هرجا دیدی نفست بریده دیگه نمی‌تونی بالاتر بری." و من هربار که نفس‌ام برید و سرم را بالا آوردم، تو را دیدم ایستاده‌ بیرون در با خنده‌ای شیرین و کودکانه که به خنده‌ام می‌انداخت. باید خم می‌شدی و من هم روی پنجه می‌ایستادم برای بوسیدن‌ات و باید بوی عود و بوی تو جای بوی خاک نم‌خورده را می‌گرفت تا نفس‌ام بالا بیاید.
امسال ایستاده‌ام جلوی دری که دیگر به رویم باز نمی‌شود اما همین‌جا نفس‌ام بریده‌است از گریه. تکیه می‌دهم به دیوار روبه‌رو و خیره می‌شوم به پرنده‌های لال هم‌سایه و به شماره‌ای که ماه‌هاست با آن تماس نگرفته‌ام زنگ می‌زنم. پیغام‌گیرت به زبان آلمانی‌است. می‌گویم ایران ‌ام. جلوی در خانه‌ات. کجایی که در را باز کنی غول جنوبی من ...
راننده ته‌سیگارش را پرت می‌کند و سوار می‌شود.
برمی‌گردین خانوم؟
بله. برمی‌گردم...

تصویر کلی‌ای که از کودکی‌ام دارم دختربچه‌ای نحیف و مضحک و منزوی‌ است که کم پیش می‌آید که با بچه‌های دیگر صحبت و بازی کند. تقریبن هیچ بازی گروهی‌ای بلد نیست. فقط یک‌بار وسطی بازی کرده و یک‌بار هم استپ هوایی و اولین‌نفر هم سوخته و اسم‌ش را گذاشته‌اند چوب‌کبریت و او قرمز شده‌است و فرار کرده. هیچ وقت توی کوچه برای بازی نرفته‌است و هم‌بازی‌هایش جک و جانورهای حیاط‌‌ اند. توی هر جمع کودکانه‌ هم که قرار می‌گیرد نصف حرف‌های بچه‌های دیگر برای‌ش بی‌معنی‌ست. دوستی توی مدرسه ندارد و معدود دوستان خارج مدرسه‌اش بچه‌های دوستان خانوادگی‌اند و آن‌ها هم کم و بیش شبیه خودش. بعضی وقت‌ها این تصویر انقدر برایم هول‌ناک می‌شود که شک‌ام به اوتیزم می‌برد.
کلاس سوم دبستان هستم. اوایل سال است و من به مدرسه‌ی جدید آمده‌ام و به جز معلمم و مدیر و ناظم مدرسه مطلقن هیچ‌کس را نمی‌شناسم و هیچ‌کس هم من‌ را. توی سرویس مدرسه نشسته‌ام روی امن‌ترین صندلی مینی‌بوس به خیالم. صندلی تک‌نفره‌ی چسبیده به ردیف آخر. آفتاب بی‌رمق مهرماه می‌زند توی چشمم و خوشم‌ می‌آید و تند تند پلک می‌زنم که بچه فرشته ببینم و توی حال خودم هستم. بچه‌های دیگر دارند سر چیزی بحث می‌کنند. نصف کلماتی که به کار می‌برند را برای اولین بار می‌شنوم. به نظرم به زبان دیگری حرف می‌زنند و کلمات رمزی دارند که خودشان می‌فهمند فقط. احساس می‌کنم نامرئی هستم ولی این اصلن ناراحتم نمی‌کند. عادت کرده‌ام. بازی با آفتاب سرم را گرم کرده‌است. یک‌هو هیجان بالا می‌گیرد و بچه‌ها دو دسته می‌شوند و یکی هم که قلدری ‌است حسابی، راه می‌افتد و از تک‌تک بچه‌ها می‌پرسد: استقلال یا پرسپولیس.
تا سال‌‌های اول دبستان حرف "ر" را نمی‌توانستم تلفظ کنم. به جای‌اش "ل" و "ی" می‌گفتم. یک جوری سریع هم می‌گفتم که شنونده خوب متوجه نشود. بعدها البته مچم را گرفتند و کلی تمرین‌ام دادند تا بتوانم "ر" را تلفظ کنم. اما "ر" های من هیچ‌وقت شبیه بقیه نشد. حتا حالا هم خیلی وقت‌ها آدم‌ها فکر می‌کنند که دارم ادای لهجه‌ی خاصی را در می‌آورم از بس که "ر" ها کم جان است. یکی‌ از عذاب‌های کودکی من همین‌ حرف "ر" لعنتی بود.
قلدر خانم که می‌رسد ته سرویس من هنوز غرق بازی نور هستم. فکر هم نمی‌کنم کسی کاری به من داشته‌باشد. اما انگار ناگهان مرئی می‌شوم. با صدای کلفت‌اش می‌پرسد استقلال یا پرسپولیس. طول می‌کشد تا روی زمین برگردم. نگاه‌اش می‌کنم. شک‌دارم اصلن با من بوده‌است. آهسته می‌پرسم: ها؟ دوباره می‌گوید: استقلال یا پرسپولیس. من هیچ درکی از این که این دو کلمه چه هستند ندارم. معنی اولی را می‌دانم اما دومی برای اولین بار به گوش‌م خورده است. می‌گویم استقلال. چون استقلال "ر" ندارد. چون می‌توانم همان دفعه‌ی اول با خیال راحت بگویم و سوتی ندهم. بعد هم شمرده می‌شوم و قلدر دوباره برمی‌گردد پیش دوستان خودش.همین. یک عده‌ای می‌گویند ما بیش‌تریم و من نمی‌دانم کدام‌گروه است و دوباره انگار غیب شده باشم ولی این‌بار ذهنم درگیر که حالا این استقلال چی‌هست.
پرس و جو کردم و فهمیدم که تیم‌های فوتبال‌اند یک‌سری آدم طرف‌دارشان هستند. یکی‌شان آبی است و دیگری قرمز. بعد از آن هم باز همچنان هیچ مسابقه‌ی فوتبالی ندیدم.(حتا آن بازی با استرالیا که بچه‌ها مدرسه‌ را به خاطر‌ش تعطیل کردند و بعدش ملت ریختند توی خیابان و اسم‌اش شد حماسه‌ی 8آذر) هیچ وقت اسم هیچ‌کدام از بازی‌کن‌های استقلال را نفهمیدم. اما شده بودم طرفدار‌ش. نه از آن طرف‌دارهایی که حرف می‌زنند و دفاع می‌کنند. نه. طرفداری‌ ام در این حد بود که اگر باز جایی می‌پرسیدند می‌دانستم چه می‌گویند و جواب می‌دادم و توی دسته‌ای قرار می‌گرفتم و شمرده می‌شدم. هرچه باشد کلمه‌ای بود که "ر" نداشت و همین‌کافی بود.
هنوز هم درک آدم‌هایی که فوتبال تماشا می‌کنند برایم سخت است. درکی از لذتی که می‌برند و هیجانی که دارند ندارم. هنوز هم وقتی بحث می‌کنند انگار به یک زبان دیگر حرف می‌زنند. طرفداری کردن از تیمی به نظرم بی‌معنی‌ست. این‌روز‌ها که تب جام‌جهانی همه را دچار کرده‌است و دامن گودر را هم گرفته‌است دوباره شده‌ام همان بچه‌ی درخودمانده‌ی نامرئی که هی تند تند زیر نور آفتب پاییز تهران پلک می‌زند تا فرشته ببیند و به آدم‌هایی که با زبانی راز آلود حرف می‌زنند گوش می‌دهد.