...Lunatic...

|

تو هی بگو دیشب 19 ام ماه بود. من که باور نمی کنم. فقط این اتفاق باید در شبی که قرص ماه کامل است برای من افتاده باشد. که  یک ربع تمام برای 4 عدد گربه پداگوژیکی قرقره کرده باشم  و این که چرا شکستن دو تا ماگم کار اشتباهی بوده و باید سعی کنند کمتر از قبل به خانواده ی 5 نفره مان خسارت بزنند و شرایط اقتصادی ام را در نظر بگیرند. بعد هم بروم بر سر بحث تورم و قیمت نفت که بالا رفته و به طبع آن بنزین و بعد کل هزینه هایم. و بعد از اینکه 4 جفت چشم زل زده را می بینم که صاحبان فلک زده اش مات سخنرانی ام هستند به خودم بیایم و بعد از آن یک ربع هم با خودم بلند بلند حرف بزنم که آخر چه بر سرم آمده است که دارم با گربه ها صبحت می کنم آن هم انقدر جدی و یک ربع بعد هم دنبال ماه در آسمان بگردم تا پیدایش کنم. حالا تو هی بگو دیشب 19 ام ماه بود. من که خودم دیدم قرص کامل ماه را.

...

|

زن ها زودتر از مردها می میرند، گرچه ارقام اداره ی آمار خلاف این را نشان می دهد، فقط مدتی طول می کشد تا خاکشان کنند.

وعده گاه شیر بلفور/ ژیل پرو

هرگز باز نخواهم گشت

|

هنوز نمی دانم این دوماهی که ایران بودم کابوس می دیدم یا این 4-5 سال قبل از رفتنم رویا. هنوز نمی دانم باید خوشحال باشم که از خواب بیدار شدم یا نه. هنوز از ضربه های پتک هایی که توی سرم خورد گیج و منگ ام. یک سال پیش که از ایران خارج شدم سالنامه ای با خوردم بردم و تا روز آخر روزها را سیاه کردم و خیالبافی کردم برای روزی که بر می گردم. حالا که به آن روز ها و گریه ها و دلتنگی هایم فکر می کنم خنده ام می گیرد. تازه فهمیده ام خیلی از کسانی که می گویند بی وطن و جهان وطن هستند نه از سر عشق و وارستگی شان که از سر ناچاری شان است. معلوم است که بی وطن می شوی وقتی هیچ کس هیچ گوشه ی این دنیا خواب ات را نبیند، یادت نکند، منتظرت نباشد. نه اینکه ناراحت باشم. خوشحال هم هستم. انگار دوباره به دنیا آمده ام. این ناله ها هم از درد زایمان نیست. از شوک زاییده شدن است.

پی نوشت 1: وضعیت فعالین جنبش زنان به گریه ام انداخت هزار بار. این چند دستگی ها و بر سر و کله ی هم کوبیدن ها از درک و فهمم خارج بود. آن هم منی که به تک رو بودن و ساز مخالف زدن و ظرفیت کار گروهی نداشتن معروف بودم. باورم نمی شد عزیزترین دوستانم  رو به روی هم ایستاده اند.

پی نوشت 2: خوشحالم که دیگر خانواده هم ندارم. این طور با عقایدم همسوتر است و تئوری هایم  را اثبات می کند. خانواده (با تعریف کلاسیک اش) یعنی مکان مقدسی که چند تا آدم که از هم متنفر اند به زور همدیگر را تحمل می کنند. الان که با خودم فکر می کنم می بینم شاید همزیستی ام با آن سه موجود غریبه هم  خوابی 25 ساله بوده است.

پی نوشت 3:  فقط شما از گذشته برایم باقی مانده اید. ای رابط خواب و بیداری، ارباب ِ من خرس!

کفش هایم کو؟ چه کسی بود صدا زد گل ناز؟

|

"خسته شدم از بس شکم ام  پر وخالی شده است مثل  زنان خوش زند و زای صد سال پیش." این را چمدان قرمز ام با آن در ِ ریش ریش ِ آبرو بر اش می گوید. تا سه چهار ماه پیش داخل اش آشغال دونی ام بود و در اش پنجه تیز کنی ِ گربه ها. سه چهار ماه  است که قرار است دو هفته ی دیگر برگردم و هی نمی شود. یا ویزایم دارد تمام می شود و تمدید اش با سیستم اداری فاسد و کاغذ بازی های نفس گیر این مملکت بی خود و بی جهت طول می کشد. یا کارهای تغییر رشته ام و پذیرش جدید ام گره می خورد به هم. یا به خاطر تغییر رشته ویزایم را تمدید نمی کنند و هی می فرستند ام دنبال نخود سیاه. خلاصه هر بار اتفاقی می افتد و این می شود که سه چهارماه است این قرمز ِ ریش ریش ِ من هی پر شده است است و خالی. دل خودم هم آنقدر کوچک است که نمی توانم اعلام نکنم. ایمیل می زنم به همه : برای ژانویه میام... بابا هشت مارس که ایرانم... موقع تحویل سال که ایرانم، تو بیا خونه ی ما... بچه ها عید دیدنی بازی هاتون رو بذارین واسه بعد عید، من بعد از عید ایرانم... شده ام جوک عالم و آدم با این من دارم می آیم هایم. هربار با شوق این قرمز ِ ریش ریش را پر کرده ام از کاری و فلفل و دارچین و عود و بودای خندان و بودای در سفر و بودای رقصان و چند روز بعد با اشک خالی، و همان بودا های الکی خوش را با آن خنده های گل و گشاد ابلهانه مثل آینه ی دق چیده ام رو به رویم تا دل سیر به ریشم بخندند.

*دلم قمبلی های سر و ته ِ بربری ِ داغ را می خواهد و کره ای که شور نباشد و پنیری که شور باشد. دلیل از این بالاتر برای  بی تابی؟

عیدانه

|

نه این که مرد است، فهم ِ درست و حسابی ندارد از عوالم زنانه. هی می گوید: چند بار برویم آزمایش بدهیم تا باورت شود حامله نیستی؟ گور پدر همه ی آزمایش های دنیا. من به آزمایش نیازی ندارم وقتی با همه ی وجودم حس اش می کنم. چرخیدن اش را، خنده هایش را، خمیازه هایش را... می گوید: مجنون! هنوز یک روز مانده است به عید، 4 تا ماهی قرمز را نفله کردی ای. نه این که مرد است، چه می فهمد ویار یعنی چه. قورت اش که می دهی با بدبختی، سرد سرد و زنده زنده، وول که میخورد توی دهان ات و می خراشد حلق ات و می آشوبد شکم ات. بچه ام چرخ می زند و از ذوق اش دست هایش را به هم می کوبد و می خندد و هی می گوید: باز هم ماهی برایم بفرست مامان، ماهی...

کی قرار است از آن دست بکشید؟

|

ساعت 3 صبح است. من کنار ساحل، نشئه نشسته ام. همه ی سلول های تنم حس دارند. 6 ماه است که آمده ایم گوا. ماه اول ِ اقامت مان فصل باران های استوایی بود ولی بعد اش آفتاب بود که می نشست روی پوست تن. رنگ جدید بدنم را دوست دارم. با خواهر و برادر هایم و دوست پسر جدید مادرم آمده ایم. از این مرد  بیزارم اما حسن ِ همراهی اش در این سفر این است که سر مادرم به او گرم است و مرا به حال خود رها می کند. مثل امروز که بعد از دعوایی مفصل راضی شد که من با  سامسون، تور لیدرمان اینجا بمانم و خودشان با 5 خواهر و برادرم رفتند برای گردش.

گوا بهشت روی زمین است. نه به خاطر طبیعت سبز اش یا آفتاب گرم اش یا آرامش محیط اش. اینجا دراگ بسیار ارزان و به راحتی آب خوردن در دسترس است. کافی است از گارسون های رستوران یا خدمتکار های هتل یا حتا تور لیدر ات بپرسی. فوری ساقی ِ هر جور دراگی که بخواهی برایت پیدا می کنند. این 6 ماهه سامسون برایم جور می کرد. امروز هم تا خانواده ام رفتند با ساقی کوکایین آمد به اتاقم. طی 12 ساعت گذشته 3 لاین کوک اسنیف کرده ام، دو تا قرص اکستازی خورده ام و سه قطره ال اس دی زده ام. سامسون می گوید دمت گرم. دختر به این سن چقدر حرفه ای است. من ذوق می کنم و لاین ها را کلفت تر می گیرم. نتیجه این که الان 12 ساعت است که نشئه ام. می گوید اور دوز نکنی یک وقت. می گویم حواس ام است. تازه کار که نیستم.

ساعت 4 صبح است. دراز کشیده ام لب ساحل. صدای پایی می آید. سرم را بر می گردانم. چشم هایم را ریز می کنم. سامسون دارد می آید با مردی دیگر که من نمی شناسم اش. کنارم می نشیند. یک لیوان مشروب برام آورده است. از دست اش می گیرم و می نوشم. فِنی است. فِنی ِ زنجبیلی. فِنی مشروب محلی گوا ست. بسیار خوش خوراک است و گیرایی اش فوق العاده. مشروب ام را مزه مزه می کنم. سامسون سمت راستم می نشیند و آن دیگری سمت چپ ام. دست اش را می گذارد روی زانویم. مور مور ام می شود. زانویم را می کشم کنار. می گوید تو نمی خواهی پول این 6 ماه دراگی که مصرف کردی رو با من حساب کنی؟ شوکه می شوم. هیچ وقت حرف پول نبود. همیشه می گفت رفاقتی. پول اش زیاد نیست. می گویم بگذار مادر ام بیاید. ازش می گیرم و پول ات را می دهم. می گوید من حالا پولم را می خواهم و دست اش را می گذارد روی سینه ام. ترس همه ی تنم را می گیرد. می خواهم از جایم بلند شوم. آن مرد دیگر مچ دستم را می گیرد و می پیچاند. می افتم زمین و تا کتف ام تیر می کشد. می گویم به پلیس خبر می دهم. غش غش می خندند. سامسون دو تا کشیده می زند توی گوشم. گوشم سوت می کشد. گریه ام می گیرد. هر دوی شان افتاده اند رویم و لباس هایم را روی تنم پاره می کنند. التماس می کنم که ول ام کنند. غش غش می خندند و باز کشیده می زنند. یکی شان بالای سرم می نشیند و دست هایم را می گیرد. دیگری همه ی وزن اش را می اندازد رویم و می خواهد با فشار زانو هایش پاهایم را باز کند. مقاومت می کنم. با دو دست گلویم را می گیرد و فشار می دهد. دارم خفه می شوم. تسلیم می شوم. سوزشی همه ی تنم را می گیرد. جیغ می کشم. گریه می کنم. چرا کسی این دور و اطراف نیست که به داد ام برسد؟ کاش با مادرم رفته بودم. دارم بی هوش می شوم. نوبت آن دیگری می شود. دیگر نیاز نیست کسی دست هایم را بگیرد یا گردنم را فشار دهد. جان ِ مقاومت ندارم. بگذار مادرم بیاید. پوست شان را می کند. آن دیگری هم کارش تمام می شود. انگار یکسال طول کشیده است. با هم به زبان خودشان حرف می زنند. نمی فهمم چه می گویند. حتا صدایشان را هم به وضوح نمی شنوم. هر کدام شان یک پایم را می گیرد و روی ماسه ها می کشندم به سوی دریا. دیگر صدایی نمی شنوم. چیزی نمی بینم. چیزی نمی فهمم. توی آب می افتم. می خواهم دست و پا بزنم ولی مغزم فرمان نمی دهد. می خواهم جیغ بکشم ولی صدایم در نمی آید. دستی پس کله ام را می گیرد و سرم را در آب می کند. آب و ماسه ی معلق در آب می رود توی دماغ  و شش هایم. دارم می میرم انگار. دارم می میرم. دارم می میرم........ از مادرم متنفر ام.

*18 فوریه 2008  اسکارلت، دختر 15 ساله ی انگلیسی در گوا مورد تجاوز 2 مرد قرار گرفت و بعد به قتل رسید. یک لحظه فکر کردم شاید من آن اسکارلت 15 ساله ام. (پوشش خبری اش را اینجا ببینید)

 *پلیس ابتدا علت مرگ را اور دوز و غرق شدن در پی ِ آن اعلام کرد. اما در تحقیقات تکمیلی مشخص شد که اسکارلت به قتل رسیده و پیش از مرگ مورد تجاوز واقع شده است.

*می گویند سالانه بیش از 200 توریست خارجی در اثر اور دوز در گوا می میرند. سال گذشته هم به بیش از 10 زن اروپایی تجاوز شده است. گوا بر خلاف ظاهر آرام و صلح آمیز اش یکی از نا امن ترین مناطق توریستی برای زنان است.

... In praise of love...

|

پیر شده ام. آرام شده ام. ناخن هایم را از بیخ چیده ام. دندان هایم ریخته اند. نه حس حمله دارم نه نای دفاع. نه اینکه فکر کنید ناراحت باشم. اتفاقن خوشحالم. اعصابم آرام تر است. شاید از اثرات گیاهخواری باشد. آرشیو وبلاگ سابقم را که می خوانم حس می کنم کسی به غیر از من نویسنده اش بوده است. از بس که بی خود و بی جهت پر و پاچه می گرفتم. آدم ها را جدی می گرفتم. استفراغ ذهنی آدم ها را جدی می گرفتم. فکر می کردم باید آگاه کرد کسی را که بی مطالعه و فقط بر اساس شنیده ها درک اشتباهی از اندیشه ای دارد. یا له کرد کسی را که مغرضانه با باوری انسانی مخالف است. یا کسی که فحاشی می کند و به لجن می کشد هر آن کس و هر آنچه برایم ارزشمند است. حالا دیگر از این خبر ها نیست. مزخرفات همچنان قرقره می شوند و حماقت به تولید انبوه می رسد و من فقط با پوزخند و سرسری از  کنارشان رد می شوم. خیلی هم حرصم گرفته باشد توی دلم می گویم " کمتر گه بخور بینم". چند وقت پیش رفیقی لینک مقاله ای از یکی از دانشجویان طیف لیبرال را برایم فرستاد. نوشته ای در حد همان " کمتر گه بخور بینم" که طرف در مدح دموکراسی و آزادی بیان در آمریکا نوشته بود و دفاع از لیبرالیسم و به سنت حسنه ی لیبرال ها چند تا فحش زرورق پیچیده شده به چپ ها هم آن لابه لا چپانده بود و دوست من هم شاکی که باید جوابی داد. من هرچه فکر کردم نفهمیدم چرا باید جوابی داد. و یا چه جوابی باید داد. یعنی تنها جوابی که به ذهنم رسید همان جمله ی شیرینی بود که ذکر خیر اش رفت. اما یاد یک تکه از " در ستایش عشق"  حضرت گدار افتادم که خیلی دوست اش دارم و این پایین می نویسم. گفته بودم؟ برای من سینما با " در ستایش عشق" تمام شد.

        -

-         

-          -  ما یک نویسنده ی برجسته ی امریکایی را برای نوشتن نمایشنامه به کار گرفته ایم...

-          - اعتراض دارم! گفتید " نویسنده ی امریکایی". منظورتان کدام امریکایی ست؟ امریکای جنوبی؟

-          - بلطبع ایالات متحده.

-          - بلطبع، ولی ایالات برزیل هم متحد هستند. در برزیل به آن ها می گویند برزیلی.

-          - خیر، ایالات متحده ی امریکای شمالی.

-          - ایالات متحده ی مکزیک هم شمالی هستند و آن ها مکزیکی هستند. ساکنین کانادا را کانادایی می نامند. منظورتان کدام ایالات متحده است؟

-          - من فقط گفتم: ایالات متحده ی شمالی

-          - خب، پس، یک نفر ساکن ایالات متحده ی شما، اسم ایشان چیست؟

می بینید؟ شما اسمی ندارید. این مردی که امضا کرده است ساکن کشوری ست که نامی ندارد. تعجبی هم ندارد که به داستان ها و شرح حال مردمان دیگر نیاز داشته باشند. شما هم مثل ما هستید. دنبال اصالت می گردید: پدر و مادر، خواهر و برادر و هم نیا... اما در آن ها اصالتی وجود ندارد. اما ما بین خودمان جستجویش می کنیم. بیچاره شما! بدون تاریخ و پیشینه، باید در جای دیگر دنبال اش بگردید، در ویتنام، سارایوو... قبول. اما می توانید با ملایمت انجام اش دهید...